هنر نایستادن؛ از قمار عاشقانه تا تولد دوباره
به مناسبت ۸ مهرماه، روز بزرگداشت مولانای جان
شاید بعضی انسانها را نتوان فقط از آنچه گفتهاند شناخت؛ باید دید در زندگی خود چه کردهاند.
مولانا یکی از همین انسانهاست.
قرنها از زندگی او گذشته، اما هنوز وقتی از مولانا سخن میگوییم، چیزی در درونمان تکان میخورد؛ بیقرار میشویم و میل پیدا میکنیم که چیزی فراتر از آنچه امروز هستیم، بشویم.
گویی مولانا هنوز روبهروی ما نشسته و از مسئلهای سخن میگوید که مسئله امروز ما نیز هست:
چگونه باید زندگی کرد؟
چگونه باید تغییر کرد؟
و اگر روزی فهمیدیم راهی که میرویم، راه ما نیست، آیا جرئت برگشتن داریم؟
ما در سرزمینی زندگی میکنیم که پاسخ بسیاری از این پرسشها را قرنها پیش، در زبان و اندیشه بزرگانش به یادگار گذاشته است.
فردوسی، نظامی، سعدی، حافظ و مولانا؛ پنج نام بزرگ و اثرگذار در تاریخ ادب فارسی که هرکدام در قلمرو خود یگانهاند.
شاید شگفتانگیز باشد که قرنها گذشته، جهان تغییر کرده، انسان با دانش و فناوری و سبک زندگی تازهای روبهرو شده، اما هنوز سخن آنان برای انسان امروز معنا دارد.
شاید چون آنها بیش از آنکه درباره زمانه خود نوشته باشند، درباره انسان نوشتهاند.
و در میان این بزرگان، مولانا بیش از هر چیز مرا به یک مفهوم بازمیگرداند:
نایستادن
مولانا انسانی نبود که به آنچه هست رضایت دهد و در همان نقطه متوقف شود. زندگی او جستوجو بود، تجربه بود، دگرگونی بود و دوباره آغاز کردن.
و شاید «قمار عاشقانه» یکی از بهترین تعبیرها برای فهم این جهان باشد.
قمار یعنی چیزی را به خطر انداختن؛ یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است آنچه داری را از دست بدهی، به امید رسیدن به چیزی که هنوز نداری.
اما قمار مولانا، قمار بر سر مال و مقام نبود.
قمار او بر سر «خود» بود.
انسان معمولاً به آنچه ساخته، به جایگاهش، به دانستههایش و حتی به تصویری که از خودش ساخته، وابسته است. تغییر کردن یعنی گاهی همین تصویر را به خطر بیندازی.
و شمس، برای مولانا، شاید همان اتفاقی بود که او را وارد این قمار کرد.
مولانا پیش از شمس، عالمی بزرگ، فقیه، واعظ و صاحب جایگاه بود. احترام داشت، مرید داشت و زندگیاش در مسیری شناختهشده قرار گرفته بود.
اما شمس آمد و پرسشی را پیش روی او گذاشت که از جنس پرسشهای معمول نبود.
انگار به مولانا گفت:
آیا آنچه میدانی، تمام آن چیزی است که باید بدانی؟
آیا آنچه هستی، تمام آن چیزی است که میتوانی باشی؟
و اینجا نقطه آغاز قمار بود.
مولانا برای به دست آوردن «مولانای دیگر»، باید بخشی از «مولانای پیشین» را به خطر میانداخت.
شاید راز رابطه شمس و مولانا همین باشد؛ شمس چیزی به مولانا اضافه نکرد، بلکه او را وادار کرد از بخشی از آنچه به آن رسیده بود، عبور کند.
و عبور کردن همیشه آسان نیست.
گاهی انسان باید حاضر باشد امنترین بخش وجودش را ترک کند؛ دانستههایش، عادتهایش، جایگاهش و حتی تصویری که دیگران از او دارند.
این همان **قمار عاشقانه** است.
مولانا میگوید:
خُنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
این بیت برای من، فقط درباره عشق نیست؛ درباره جرئتِ باختنِ خودِ قدیم است.
گاهی برای اینکه دوباره متولد شویم، باید چیزی از آن کسی که بودهایم را ببازیم.
و شمس، برای مولانا، آینهای بود که او را با امکان دیگری از خودش روبهرو کرد.
خود مولانا میگوید:
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد
گویی با آمدن شمس، فقط یک انسان وارد زندگی مولانا نشد؛ نگاه او به زندگی عوض شد.
و اینجا به یکی از عمیقترین حرفهای مولانا میرسیم:
چونکه در جان رفت جانِ دیگر شود
جان که دیگر شد، جهان دیگر شود
گاهی جهان تغییر نمیکند؛ این ما هستیم که تغییر میکنیم و در نتیجه، جهان را جور دیگری میبینیم.
شمس شاید برای مولانا همین «جان دیگر» بود؛ نه به این معنا که شمس جای خدا یا حقیقت را گرفته باشد، بلکه به این معنا که حضور او دریچهای تازه برای دیدن حقیقت در برابر مولانا گشود.
در نگاه تازه مولانا، عشق دیگر موضوعی در کنار زندگی نبود؛ خود زندگی بود.
و وقتی عشق وارد زندگی میشود، انسان دیگر فقط به حفظ آنچه دارد فکر نمیکند؛ حاضر میشود تغییر کند، از خود بگذرد و حتی ناشناختهها را تجربه کند.
اینجاست که پیوند شمس و قمار عاشقانه عمیقتر میشود:
شمس، مولانا را به قمار با خویشتن دعوت کرد؛
و مولانا پذیرفت.
او قمار کرد که اگر از آنچه هست عبور کند، شاید به چیزی برسد که هنوز نمیداند چیست.
و نتیجه این قمار، از دست دادن مولانا نبود؛ تولد مولانایی دیگر بود.
اما شاید مهمتر از خودِ تغییر مولانا این باشد که او چگونه به امکان تغییر رسید.
او از پای ننشسته بود.
اگر انسانی سالها در جستوجو نباشد، اگر از خود سؤال نکند، اگر به داشتههایش قانع شود و در همان نقطه بایستد، چه دلیلی برای تغییر خواهد داشت؟
مولانا ایستاده نبود.
همین جستوجوی مداوم، همین آتش خاموشنشدنیِ طلب، او را به جایی رساند که وقتی شمس از راه رسید، توانست او را ببیند.
شاید شمس همیشه برای هر انسانی به شکلی در راه باشد؛ اما همه شمس خود را نمیبینند.
برای دیدن، باید در جستوجو بود.
و اینجاست که دو درس مهم از مولانا به یکدیگر میرسند:
از پای ننشستن و جسارت تغییر کردن.
شاید جسارت تغییر، نتیجه طبیعی نایستادن باشد.
انسانی که همیشه در جستوجوست، ممکن است یک روز بفهمد مسیرش را باید عوض کند. و آن روز، اگر شهامت داشته باشد، برمیگردد.
مولانا به ما یادآوری میکند:
تغییر کردن، شکست خوردن نیست؛ گاهی نشانه زنده بودن است.
گاهی باید آنقدر شجاع باشیم که بگوییم:
«آنچه تا امروز فکر میکردم، شاید تمام حقیقت نبوده است.»
و بعد، دوباره شروع کنیم.
شاید در زندگی، گاهی مانند سعدی مسیرمان را از ابتدا بشناسیم؛ مقصدی برای خود ترسیم کنیم و با استواری در همان مسیر حرکت کنیم.
و گاهی مانند مولانا، در میانه راه بفهمیم که باید تغییر کنیم.
مهم این نیست که کدام راه را انتخاب میکنیم؛ مهم این است که در هیچکدام از این دو حالت، از حرکت بازنایستیم.
اگر مسیرمان درست است، ادامه دهیم؛ و اگر روزی فهمیدیم اشتباه آمدهایم، آنقدر شجاع باشیم که تغییر کنیم.
ما وارث یک گذشته معمولی نیستیم.
در سرزمینی زندگی میکنیم که فردوسی، نظامی، سعدی، حافظ و مولانا در آن زیستهاند؛ انسانهایی که قرنها پیش درباره انسان سخن گفتهاند و هنوز میتوانیم از آنان برای زندگی امروزمان چیزی برداریم.
از فردوسی، ایستادگی را؛
از سعدی، روشن بودن مسیر را؛
از حافظ، ژرفای نگاه را؛
و از مولانا، حرکت، عشق و جسارت دگرگون شدن را.
و اگر بخواهم از میان تمام آنچه درباره مولانا گفتهام، فقط یک جمله با خودم به خانه ببرم، شاید این باشد:
**آدمی اگر از پای ننشیند، روزی به جایی میرسد که جرئت قمار کردن با خویشتن را پیدا میکند؛ یعنی جرئت میکند آنچه هست را به خطر بیندازد تا شاید به آنچه میتواند بشود، برسد.**
و شاید شمس برای مولانا، همین بود:
دعوتی به قمار عاشقانه.
قماری که در آن، مولانا بخشی از «خودِ قدیم» را باخت؛ اما در عوض، جهانی تازه پیدا کرد.
مولانا به ما یاد میدهد که زندگی، ماندن در آن چیزی نیست که هستیم؛
زندگی، شدن است.
و شاید بزرگداشت واقعی مولانا این نباشد که فقط یک روز از او بگوییم؛ بلکه هرکدام از ما از خود بپرسیم:
اگر امروز بفهمم راهی که میروم، راه من نیست،
آیا آنقدر زندهام که تغییر کنم؟
آیا آنقدر شجاع هستم که روی خودِ قدیمیام قمار کنم؟
و آیا جرئت دارم دوباره متولد شوم؟
به قلم: علی اصغر همت